*  

My house is cloudy!


Home Archives Contact

Saturday, April 17, 2004 :::
 
منطق يا احساس

از ديدگاه يه دوست

از روزي كه خودمو شناختم تا امروز كه نيمي از راه پرÙ?راز Ùˆ نشيب زندگي رو پشت سر گذاشتم هميشه با احساسم زندگي كردم، با اشك غلطان شمع اشك چشاي منم سرازير شده Ùˆ با پرپرشدن يك Ú¯Ù„ قلبم به درد اومده، هرگز نتونستم ماهيهاي سرخ تنگ بلورين رو روي سÙ?رة عيد تماشا كنم ØŒ چون احساس مي كنم ما اونا رو زندوني كرديم براي لذت بردن خودمون، ياد يه زندوني مي اÙ?تم كه تو زندون اسيره Ùˆ زندانبان با يه شلاق بالاسرش، شلاق رو مي گردونه Ùˆ عربده ميكشه.......خوب ديگه اينم يه جور احساسه.............Ùˆ حالا........... براي ازدواج.........به من ميگن عاقل باش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اون دكتره......اون ماشين داره.......خونه داره........آينده Ø´ تامينه............منطق داشته باش دختر!!!!ØŒ آخه با Ú†Ù‡ زبوني بهشون بگم كه من نمي تونم...Ú†Ù‡ جوري بگم شمع زندگي من داره قطره قطره آب ميشه ØŒ نور زندگي من داره آروم آروم محو ميشه......Ú†Ù‡ جوري بگم كه اون Ú¯Ù„ خودروي من به اميد من خودنمائي مي كنه........نه من نمي تونم........

::: posted by SAR at 5:18 AM


 


::: posted by SAR at 5:14 AM


 
ÒäÏ?í íå ÏæÓÊ

ÍÓ Èí?Çäå

äãí Ïæäã ÊÇ ÍÇáÇ Çíä ÍÓ ÏÑ æÌæÏÊ ÈæÏå íÇ äå

14 ÓÇáã ÈæÏ ßå ÚÇÔÞ ÔÏã!!!!!!!!¡ ÚÇÔÞ íßí ßå Ïæ ÓÇá ÈÒÑ?ÊÑ ÇÒ ÎæÏã ÈæÏ¡ ßÓí ßå æÞÊí ÇÓãÔ Ñæ ßÓí Èå ÒÈæä ãíÇæÑÏ ãËá Çíäßå ÞáÈ ãä ÏÇÔÊ ÇÒ ÍÑßÊ ãíÇíÓÊÇÏ¡ Îíáí ÚÇÔÞ ÈæÏã . ÊÇ Çíäßå ÏÇÓÊÇä ÍÒÈ æ ÍÒÈ ÈÇÒí ÏÑÇæãÏ æ ãÇåã ÔÏíã ßÇÑÏ ãËá ßÇÑÏ æ ?äíÑ...........

ÇÒ Çæä ãæÞÚ ÊÇ ÍÇáÇ......ãä Ïí?å Çæä ÇÍÓÇÓ Ñæ ÏÑß äßÑÏã¡ Ïí?å ÞáÈã ÈÑÇí ßÓí Èå Ø?Ô ÏÑäíæãÏ¡ Ïí?å ÈÑÇí ßÓí ÇÔß äÑíÎÊã¡ Ïí?å íå ÏáãÑÏÉ æÇÞÚí ÈæÏã ÊÇ Çíäßå ..........
Çæä ?íÏÇÔ ÔÏ¡ ÈÇ Êãæã ÕÏÇÞÊÔ¡ ÈÇ Êãæã ÑÝÇÞÊÔ¡ ?äÏ ÑæÒí ÈæÏ æ ÈÚÏ ÑÝÊ¡ ßÌÇ¿ !!!!! ?ÑÇ¿ ãÇÊ æ ÍíÑæä ÈæÏã ¡ æÞÊí ÇÓãÔ Ñæ ãí ÔäíÏã ãËá Çíäßå 14 ÓÇáãå!!!!!! ÏæÈÇÑå Ø?Ô ÞáÈ....åíÌÇä.....ÈÇæÑäßÑÏäíå......ÍÇáÇ ÏæÈÇÑå ÇæãÏå....Úíä ÓÊÇÑå Óåíá ãí ãæäå.......ãíÇÏ æ ãíÑå ÈÏæä Çíäßå íß ßáãå ÍÑÝ ÈÒäå...ÇãÇ äãíÏæäã ?ÑÇ ãä ÊÇ ÕÈÍ Èå íÇÏ Çæä ÈíÏÇÑã ....Èå íÇÏ Çæä ÂÛÇÒ ãí ßäã ÑæÒ Ñæ æ íå íÇÏ Çæä ÊãæãÔ ãí ßäã .... ØáæÚ åÑ ÕÈÍ ãä ÈÇ íÇÏ Çæä Ñä? ãí?íÑå æ ÛÑæÈ åÑ ÔÈ ãä ÈÇ íÇ Çæä Ñä? ãí ÈÇÒå..... ÎÏÇíÇ ßãßã ßä
Èáå..........
Çíäã íå ÌæÑ ÍÓ Ïí?å ....
ÏæÓÊ ÎæÈã ¡ äÇÒäíä...... Ç?å ÎÏÇ Êæ Ñæ Èå ÚäæÇä íå ÈÑäÏå ÇÒ ÑÍã ãÇÏÑ ÇÌÇÒå ÏÇÏ ÈíÇí Çíä ÏäíÇ.......ÈäÇÈÑÇíä ÓÚí ßä åãíÔå ÈÑäÏå ÈÇÔí .....åÜÜÜÜÜÜÜÜÜÜÜÜÜÜÜÜÜÜÜÜÜÜÜÜÜÜÜÜí ÎæÏÊæ äÈÇÒ ÏÎÊÑ


::: posted by SAR at 4:44 AM


Tuesday, April 13, 2004 :::
 


::: posted by SAR at 1:27 AM


 
تقديم به بهترين ياورم
سلام عزيز دلم
خودت ميدوني كه چقدر دوستت دارم، نيازي به تظاهر نيست،بنا براين ميخوام خيلي باهات راحت حرÙ? بزنم،با هم درددل كنيم، به قول قديميها Ú¯Ù¾ بزنيم، آخه من Ùˆ تو كسي رو به جز همديگه نداريم، يادت مياد ØŸ يه روز داشتم با تو حرÙ? ميزدم از مردم برات ميگÙ?تم، از دوستي ها برات ميگÙ?تم..... از رÙ?اقتها......... يادت مياد عزيزم؟ Ù‹ چرا با وجود اين همه آدم كه اطراÙ? ما پرسه ميزنن ،ما بايد بريم اون سر دنيا تا يه دوست پيدا كنيم...... خب.
حالا بهت ميگم چرا.. واسه اينكه اونا اول مارو نميشناسن ،ماراحت با اونا حرÙ? ميزنيم ØŒ راز دلمونو بهشون ميگيم ØŒ اونا هم همينطور، مثل اينكه داري با يه Ù?رشته، با موجودي كه زميني نيست حرÙ? ميزني ØŒ مثل اينكه با يه نماينده از طرÙ? خدا حرÙ? ميزني، مثل اينكه داري پيش كشيش كليسا Ù‹ اعتراÙ?Ù‹ ميكني ............Ùˆ بعد ........بقيه شو خودت ميدوني عزيزم........اين Ù?رشته حالا ديگه برات همه چيز شده، تموم وجودت رو تسخير كرده، باهاش راحتي، اگه اون شاد باشه ØŒ تو شادي Ùˆ برعكس، اگه اون گريه كنه ...توهم گريه ميكني!!!!!!!!!! آسمون چشات ابري ميشه......
عزيزم، اگه تموم كرة زمين رو بگردي، هيچ آسموني رو نمي بيني كه براي هميشه بدون Ù‹ ابرً باشه.....باور كن ولي من يه روزي رو مي بينم كه اين ابراي آسمون تو هم بارون ميشن، مي بارن.....تو زندگيت يه طراوت خاصي رو مي بينم .......گلهاي باغچه شكوÙ?ا ميشن........Ùˆ تو يه روز صبح وقتي كه از خواب بيدار ميشي، پنجره رو باز ميكني......يه Ú¯Ù„ كه دست پروردة باغبون نيست توجه تورو جلب ميكنه ......اون Ú¯Ù„ خودرو.....خودش رشد كرده.....خودش شكوÙ?ا شده....بدون هيچگونه حراست Ùˆ باغبون زيبائيشو به رخ بقية گلها مكيشه.....اوه....چقدر هم زيباست...تو ميري بيرون ....ميري به طرÙ? اون......اون Ú¯Ù„ خودرو، به طرÙ? تو خم ميشه.....Ùˆ تو...........
عزيز من...من آرزوم اينه كه اون روز رو ببينم
از دورترين شاخه ها دستم ميوه چيد.........و تو اي نزديك .. از سرانگشتم پروا مكن .....

::: posted by SAR at 12:53 AM


Tuesday, January 28, 2003 :::
 
يادش بخيراون قديما...
ميگشتي ، ميگشتي تا يه دوست، يه ر�يق ش�يق پيدا ميكردي
اونوقت باهم سوگند ياد ميكردين كه تا تادنيا دنياست باهمين و غمخوارهم
باهم رازونياز ميكردين
از غصه ها و قصه هاي هم ميگ�تين و ميشنيدين
وقتي كنار هم بودين هيچ غمي حري�تون نبود
و هيچ دشمني ياراي مقاومت نداشت
....................
صد ا�سوس........
حالابايد به يادآن دوران بيادماندني و بازنگشتني اين شعر رو نجواكني
ديشب غم دل به دل بگ�تم ، بخ�ت
چون صبح دميد ، ديگري نيز ميگ�ت
من بودم و دل ، راز مرا �اش كه كرد؟
ديگر غم دل به دل نمي بايدگ�ت
..........................


::: posted by SAR at 11:39 PM


Monday, January 27, 2003 :::
 
سلامت را نمي خواهند پاسخ گ�ت
سرها در گريبان است!
كه سرما سخت سوزان است
كسي سربرنيارد كرد پاسخ گ�تن و ديدارياران را
نگه جز پيش پاي را ديد نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
ن�س كزگرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديوار ايستد درپيش چشمانت
ن�س كاينست
پس ديگر چه داري چشم؟
زچشم دوستان دوريا نزديك
مسيحاي جوانمرد من اين ترساي پير پيرهن چركين
آي..................
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را توپاسخ گوي
دربگشاي، دلتنگم
منم من ، ميهمان هرشبت لولي وش مغموم
منم من سنگ تيپا خوردة رنجور
منم دشنام پست آ�رينش ، نغمه ناجور
نه از رومم، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
حري�ا، ميزبانا، ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد

احمد شاملو


::: posted by SAR at 4:09 AM




Powered by Blogger